| صفحه اصلی | پست الکترونیک | آرشیو وبلاگ | |
|
شب قدر دعا کردم . خدایا چه زود دعامو مستجاب کردی.
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط آنا |
چند وقته دارم فکر میکنم امشب از خدا چی بخوام !
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط آنا |
گفتن و نگفتن هردو مسئولیت دارند بنابراین باید سخن و سکوت به جا انتخاب شوند !
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388 ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط آنا |
بلاخره انتخاب رشته کردم رفت راحت شدم.
نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط آنا |
مرگ
من که نمی فهمم چرا آدما وقتی یکی می میره اینقدر سرو صدا می کنن. فکر کنم به خاطر اینه که دلشون به حال خودشون می سوزه. من که اصلا گریه ام نمیگیره! حالا یا مشکل از منه یا از شماها. خب البته معلومه که من مشکل ندارم.
نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388 ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط آنا |
ندا ...
نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط آنا |
شمارش معکوس کنکور هم شروع شده .
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388 ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط آنا |
دیدار
هنوز هم بند کفشهایم را پروانه ای گره می زنم تا مسیر خانه ات !
نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388 ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط آنا |
وبم کم کم داره یک ساله میشه .
نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388 ساعت 6:40 قبل از ظهر توسط آنا |
قنوت
یک روز پر از سکوت برمی گردی با دست پر از قنوت برمی گردی احساس من اینگونه به من می گوید هنگام بهار توت برمی گردی خدا کنه که واقعا یه روز ...
نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 ساعت 8:9 قبل از ظهر توسط آنا |
شاید برای صدمین بار بود که سرت را به آرامی پایین آوردی و نزدیک گوشش گفتی دوستت دارم و با افتخار سرت را بالا کشیدی ، اما من که در چشمان او خیره شده بودم باز هم نتوانستم بگویم "کات"
نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388 ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط آنا |
مشهور می شوی !!!
روزی تمام دنیا تو را خواهند شناخت بس که من از تو می گویم و از تو می نویسم ...
نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط آنا |
داغ
وقتی می بینی حداقل سن ازدواج تو ایران 13 ساله ،حداقل سن رای دادن و گرفتن گواهینامه 18 ساله ولی برای عضویت کتابخونه حداقل باید 20 سالت باشه اون وقته که داغ می کنی.
نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط آنا |
دغدغه
دغدغه های آدم ها را که در می آوری ، می تکانی ، می شوری و در مقابل آفتاب می گسترانی می بینی که چقدر دغدغه ها مشابه می شوند .
نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388 ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط آنا |
صدای درون
وقتی هیاهو زیاد می شود صدای درون شنیده نمی شود و گاهی عمدا برای نشنیدن صدای درون هیاهویی بسیار در محیط اطراف ایجاد می کنیم و نمی دانیم
نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388 ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط آنا |
خاطره ای که از یک خیال به جا می ماند هم عمیق تر است و هم ماندگار تر.
نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388 ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط آنا |
...
من یک غزل بلند و بی پایانم تا آخر عمر نقطه چین می مانم با رفتن تو نشد عوض تصمیمم من خط و نشان کشیده ام می مانم
نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388 ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط آنا |
سلام اومدم عیدو تبریک بگم. میدونم که تاخیر زیادی داره ببخشید.
نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388 ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط آنا |
دست خودشان نیست نگاهشان جور دیگریست و تا پیراهن سیاه اطرافیانت را نبینند باور نمی کنند چیزی را از دست داده باشند ! اما چه سود ...
نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387 ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط آنا |
سلام خیلی وقته نیودم نمی تونستم بیام. الان هم نه می تونم خیلی بمونم و نه اینکه مثل گذشته سر بزنم. گوشیمم قطع شده. دوستای عزیزم عذر خواهیمو بپذیرن. ( مخاطب خاص داره به خودتون نگیرین ! )
نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387 ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط آنا |
|
...
آرشیو وبلاگ
هفته سوم مهر 1388
لینک ها
king of lover |