| صفحه اصلی | پست الکترونیک | آرشیو وبلاگ | |
|
ندا ...
نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388 ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط آنا |
شمارش معکوس کنکور هم شروع شده .
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388 ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط آنا |
دیدار
هنوز هم بند کفشهایم را پروانه ای گره می زنم تا مسیر خانه ات !
نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388 ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط آنا |
وبم کم کم داره یک ساله میشه .
نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388 ساعت 6:40 قبل از ظهر توسط آنا |
قنوت
یک روز پر از سکوت برمی گردی با دست پر از قنوت برمی گردی احساس من اینگونه به من می گوید هنگام بهار توت برمی گردی خدا کنه که واقعا یه روز ...
نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 ساعت 8:9 قبل از ظهر توسط آنا |
شاید برای صدمین بار بود که سرت را به آرامی پایین آوردی و نزدیک گوشش گفتی دوستت دارم و با افتخار سرت را بالا کشیدی ، اما من که در چشمان او خیره شده بودم باز هم نتوانستم بگویم "کات"
نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388 ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط آنا |
مشهور می شوی !!!
روزی تمام دنیا تو را خواهند شناخت بس که من از تو می گویم و از تو می نویسم ...
نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط آنا |
داغ
وقتی می بینی حداقل سن ازدواج تو ایران 13 ساله ،حداقل سن رای دادن و گرفتن گواهینامه 18 ساله ولی برای عضویت کتابخونه حداقل باید 20 سالت باشه اون وقته که داغ می کنی.
نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط آنا |
دغدغه
دغدغه های آدم ها را که در می آوری ، می تکانی ، می شوری و در مقابل آفتاب می گسترانی می بینی که چقدر دغدغه ها مشابه می شوند .
نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388 ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط آنا |
صدای درون
وقتی هیاهو زیاد می شود صدای درون شنیده نمی شود و گاهی عمدا برای نشنیدن صدای درون هیاهویی بسیار در محیط اطراف ایجاد می کنیم و نمی دانیم
نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388 ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط آنا |
خاطره ای که از یک خیال به جا می ماند هم عمیق تر است و هم ماندگار تر.
نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388 ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط آنا |
...
من یک غزل بلند و بی پایانم تا آخر عمر نقطه چین می مانم با رفتن تو نشد عوض تصمیمم من خط و نشان کشیده ام می مانم
نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388 ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط آنا |
سلام اومدم عیدو تبریک بگم. میدونم که تاخیر زیادی داره ببخشید.
نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388 ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط آنا |
دست خودشان نیست نگاهشان جور دیگریست و تا پیراهن سیاه اطرافیانت را نبینند باور نمی کنند چیزی را از دست داده باشند ! اما چه سود ...
نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387 ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط آنا |
سلام خیلی وقته نیودم نمی تونستم بیام. الان هم نه می تونم خیلی بمونم و نه اینکه مثل گذشته سر بزنم. گوشیمم قطع شده. دوستای عزیزم عذر خواهیمو بپذیرن. ( مخاطب خاص داره به خودتون نگیرین ! )
نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387 ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط آنا |
سلام از همتون ممنون که تبریک گفتین.
نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387 ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط آنا |
تولدم مبارک .
نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط آنا |
کوچیکتر که بودم فکر می کردم بارون باید همون اشکهای خدا باشه. وقتی بارون می اومد حس می کردم آدمها با کارهاشون دل خدا رو شکستن یا خدا دلش گرفته ؛ مث من که تا دلم می گرفت گریه امونم نمی داد. این روزها می دونم که بارون چیزی نیست جز رحمت خدا . اون نه دلش می شکنه و نه دلش می گیره. ولی یادمون باشه حتی بارون هم که رحمت خداست از تعفن مرداب کم نمی کنه ! دل همتون دریا ...
نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط آنا |
همیشه فکر می کنم خورشید بودن ، حسرت دل باغبانی است ، که تمامی عمرش را به پای گل های آفتابگردانش ریخته است درست مثل آب و در پایان وقتی خسته و سوخته در پناه سایه ی دیوار باغ می نشیند او به گلهایش نگاه می کند و گلهایش به آفتاب بی هیچ تلاقی !
نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387 ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط آنا |
اگر پیش چشمانم خوار شود خارکنی شوم که مجنون لیلی به عمرش ندیده باشد.
نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387 ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط آنا |
|
...
آرشیو وبلاگ
هفته اوّل تیر 1388
لینک ها
king of lover |