|
قنوت
یک روز پر از سکوت برمی گردی با دست پر از قنوت برمی گردی احساس من اینگونه به من می گوید هنگام بهار توت برمی گردی خدا کنه که واقعا یه روز ...
نوشته شده در
پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 ساعت 8:9 قبل از ظهر توسط آنا |
شاید برای صدمین بار بود که سرت را به آرامی پایین آوردی و نزدیک گوشش گفتی دوستت دارم و با افتخار سرت را بالا کشیدی ، اما من که در چشمان او خیره شده بودم باز هم نتوانستم بگویم "کات"
نوشته شده در
شنبه 26 اردیبهشت1388 ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط آنا |
|